خرید بک لینک

مهاجرت را نوعی تغییر وضعیت یا حرکتی رو به جلو میدانستم. اما اکنون فکر میکنم که مهاجرت نوعی عقب نشینی، پس رفت، فرار و عدم تحمل رنج است. 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مهر ۱۳۹۹ ساعت 21:21 توسط من  | 

برچسب: نویسنده: الینا اکبری تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 10:38

آدمها عادت دارند به گذشته رجوع کنند حتی وقتی نفعی برایشان ندارد مثلا خاطرات دردناک گذشته را بیاد آورند یا شرمساریهایشان را در ذهن مرور کنند. برای گذشته علومی هم دایر شده است مثل باستانشناسی و تاریخ. در باستانشناسی اسکلت پوسیده یک انسان چند هزار سال پیش را که پیدا میکنند کلی ارزش پیدا میکند اما اگر همان آدم زنده بود شاید ارزشی نداشت چون اصلا نمیدانست حمام چیست و شاید بدنش بوی گند میداد. دندانهایش کثیف بود و بوی دهانش نوعی سلاح کشنده بود چون قرار بود مسواک قرنها بعد اختراع شود. هرچیز که از دست رفت، کم بود یا به سختی بدست آمد ارزش پیدا میکند. علم باستانشناسی هم بر همین منوال است. اینکه با کلی کاوش بفهمیم توالت فلان اقوام باستانی چه بوده است و کلی در موردش کتاب نوشته و از اهمیت آن سخن بگوییم، بر اساس همین نوع ارزش یافتن است و گاهی برایم تعجب آور است، و باید گفت که چه؟!! هر سفال شکسته ای که ارزش بهبه و چهچه ندارد. مثلا بگوییم این سفال برای ده هزار سال پیش است. اصلا شاید از  آن ظرف سفالی بعنوان سنگ مستراح استفاده میکردند و بعد آن را خالی میکردند اما حالا به عنوان یک اثر باستانی در فلان حراجی با قیمتی بالا به حراج گذاشته شده شود. بنابراین کرم انگولک کردن گذشته یا غوطه ور شدن در افکار گذشته، هرچند بیمنطق یا مخرب باشد، در وجود ما هست. تاریخ که کارش یادآوری گشته است اما مفید است که باز دوباره اشتباهات را تکرار نکنیم و تجربه را دوباره تجربه نکنیم.  + نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۹ ساعت 12:45 توسط من  | 

برچسب: نویسنده: الینا اکبری تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 10:38

من همیشه ترسیده ام. بجه که بودم برادرم من را از جن میترساند و از آزار من لذت میبرد. خب چه شد؟ سه بار جنها به سراغ من آمدند. ترس بعدی کتکهای پدرم بود که سالها ادامه داشت. یکبار در بچگی به پدرم گفتم که روزی بزرگ میشوم و من تو را کتک خواهم زد. این اتفاق افتاد اما بیشتر برای من عذاب وجدان آورد. هر چند پدرم آنچنان که من قولش را به او داده بودم و حقش بود، کتک نخورد. ترس بعدی آبرو بود: محصولی از پدر و مادرم. این دو ترسو همواره از همه چیز واهمه داشته و دست به عصا رفتار میکردند. این بیخردها این رفتار را بمن هم منتقل کرده یا بهتر بگویم در مغز من حک کردند. برای این دو آبرو، که چیزی نیست جر مطابق میل دیگران زندگی کردن، مهمترین افتخار یا تاکید زندگی نکبت بارشان بود. ترس بعدی بعد از ورود به مدرسه بوجود آمد. هر روز با تلفظ غلط نام فامیلی ام در مدرسه مسخره میشدم. در هر حضور و غیاب یا هر جایی که نام من خوانده میشد دلهره شروع میشد چون تمسخری قرار بود اتفاق بیفتد. شهامت تغییر نام در قبیله من نبود. این تمسخر که سالها طول کشید مرا از نسل انسان بیزار و دور هم کرد. ترس بعدی شاگرد زرنگ نبودن بود. در آن مدارس سیاه که ناظم و معلمان فرقی با چوب خشک نداشتند و شاگردان آزار رسان را توجهی نمینمودند، باید شاگرد زرنگ هم میبودم. پدر و مادری که فقط فکر آبرو بودند شاید نمره خوب داشتن بچه شان هم نوعی آبرو بود وگرنه ایندو بیفکرتر از این بودند که بدانند نیازهای واقعی فرزندشان چیست یا اصلا در مدرسه چه مشکلی ممکن است داشته باشند. ترس دیگر من در طرح کاد اتفاق افتاد. این طرح بیفایده اینروزها وجود ندارد. بر اساس این طرح دانش آموزان دبیرستان باید یک روز در هفته در یک مغازه بیگاری میکردند تا مث

برچسب: نویسنده: الینا اکبری تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 10:38

صفحه بندی